دیگه وقت رفتنه.تو این مدت خیلی مزاحمتون بودم
به خاطر یه سری مسائل دیگه نمیتونم ادامه بدم
درپناه حق![]()

|
۹سلام دوستان گرامی
دیگه وقت رفتنه.تو این مدت خیلی مزاحمتون بودم به خاطر یه سری مسائل دیگه نمیتونم ادامه بدم درپناه حق + نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت
15:47 |
من صبورم اما . . . به خدا به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!! + نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت
15:29 |
۱دنیا اگه امون میداد
۱آه از درد جدائی
۱عشق به شکل پرواز پرندست + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت
17:47 |
ماندانا۷کاش چون پاییز بودم............کاش چون پاییز بودم
اسمان سینه ام پر درد میشد
اشکهایم همچو باران
وه.....چه زیبا بود اگر پاییز بودم
پشت سر:
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت
16:27 |
۱وقت ِ بیداری ِ مهتاب، عاشقانه یاد ِ من باش!یاد ِ من باش ، همین برایم کافیست!------------------------------------------
عشق، خود را ندیدن است و او را دیدن!
دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشیدن از خود.
خطرات مي توانند محك عشق باشند و قلب را بيازمايند.
بدون خطر كردن، به دست آوردن دوست داشتني ها چگونه ممكن است و چه ارزشي دارد؟ + نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت
10:35 |
تا حالا عاشق شدی؟
در شبی از شبها توی یک محفلی , شب شعری بر پا بود . نیمه های شب که شب شعر تموم شد و همه از اتاق بیرون رفتن , شمعی که وسط اتاق روشن بود ,رو به پروانه ایی که دورش
می چرخید کرد و گفت :
- شنیدی پروانه , شعرهای عاشقانه قشنگی میگفتن
پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن .
شمع : راستی پروانه یک سوال میخوام بپرسم
پروانه : بپرس .
شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟
پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت :
- خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم .تو برای من عاشقانه میسوزی , من هم
عاشقانه دور تو میگردم .
شمع : ولی پروانه , تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که من روشن
باشم .اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی .ولی من همیشه و با تمام وجود عاشق
تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه پیش من نباشی من به امید اینکه تو نور من
را ببینی منتظر می مونم و می سوزم حتی اگر این انتظار تا آخرین قطره وجودم طول بکشه و
من از بین برم .که البته در اون صورت هم خوشحالم چون عاشق خواهم مرد.
پروانه : این حقیقت نداره همه میدونن که من هم مثل تو عاشقم اگه عاشق نبودم اینقدر دور تو
نمی گشتم تا پر و بالم با آتیش تو بسوزه و فدا بشم .
شمع : پروانه زیبای من , عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط .اگر توی عشقت شرطی باشه
اون دیگه عشق نیست فقط دوست داشتنه , همین .تو فقط عاشق شعله و نور من هستی نه
عاشق خود من .
برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و فقط فکر میکرده که عاشقه
خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و گفت :
- نه این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقتم .
شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟
پروانه که از عشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و در حالی که همچنان دور شمع می گشت
گفت :
- آره , دارم.
و لحظه ای بعد شمع خاموش شد .....با ور کردنش برای خود پروانه هم مشکل بود, چرا که
اون دیگه دور شمع نمی چرخید .فقط یه گوشه ایستاده بود و خیره شده بود به شمع خاموش .
پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه میکرد . بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت و در
حالی که چشماش خیس شده بودن گفت :
آره...راست میگفتی... حق با تو بود .......
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت
18:11 |
۲نازنينم!
شتو نگاهت عشق رو دیدم تپش قلب رو شنیدم توی جاده های احساس من به عشق تو رسیدم تو کتابها عشق رو خوندم عکس خورشید رو سوزوندم جای خورشید تو کتابها نقش چشمهات رو نشوندم توی شبهای من و تو لب عاشق بی صدا نیست توی دنیای من و تو واسه غمها دیگه جا نیست تو همون عشقی که با تو بغض کینه ها می میره از تو دستهای لطیفت مرغ شادی پر می گیره تو نگاهت عشق رو دیدم تپش قلب رو شنیدم توی جاده های احساس من به عشق تو رسیدم تو کتابها عشق رو خوندم عکس خورشید رو سوزوندم جای خورشید تو کتابها نقش چشمهات رو نشوندم این نه شعری بی نشونه نه تب داغ شبونه خون عشق توی رگهام که از عاشقی می خونه بی تو تنها خواهش من گرمی نوازش من سر رو سینه هات می زارم ای همه آرامش من تو نگاهت عشق رو دیدم تپش قلب رو شنیدم توی جاده های احساس من به عشق تو رسیدم تو کتابها عشق رو خوندم عکس خورشید رو سوزوندم جای خورشید تو کتابها نقش چشمهات رو نشوندم... + نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت
9:7 |
گفتم نرو پرپر میشم، گفتی میخوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم، گفتی میخوام تنها باشم گفتم دلم گفتی بسوز، گفتم یه عمری باز هنوز؟ گفتم پس عمرم چی میشه، گفتی هدر شد شب و روز وایی دلم... گفتم آخه داغون میشم، گفتی به من خوش میگذره گفتم بیا چشمام به تو، گفتی آخه کی می خره؟ گفتم من رو جنس می دیدي، گفتی آره بی قیمتی گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی گفتم صدام می میره باز، گفتی به درد بسوز بساز گفتم حالا که پیر شدم، گفتی که از تو سیر شدم گفتم تمنا می کنم، گفتی می خوام خوردت کنم
گفتم بیا بشکن تن رو، گفتی فراموش کن من رو...
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت
6:59 |
۷رندي را گفتند . درد بي درمان چيست گفت . غم عشق پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود گفت . در فراق يار گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند گفت . با آه جگر سوز پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد گفتند . چگونه گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست.. اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد گفت : بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
که زيارتگه رندان جهان خواهد شد ![]() + نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت
12:4 |
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را اينگونه به خاك ره ميفكن ما را ما در تو به چشم دوستي مي بينيم اي دوست مبين به چشم دشمن ما را ![]()
+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت
14:19 |
اینم یه عکس باحال برای عاشقان که بهم رسیدن
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت
13:5 |
خلوتی بود در پناه سکوت یکدیگر را نگاه می کردیم به تمنای اولین بوسه هر دو شرم از گناه می کردیم مست از باده سکوت و نگاه فرصتی را تباه می کردیم حرفها بر زبان و لب خاموش هر دو از آن نگاه طاقت سوزدل من بی قرار تر می شد شوق آغوش او به دامن جان آتشی بود و شعله ور می شد همه شب بر خیال او لب من بوسه می ریخت تا سحر می شد همه ذرات جان تمنا بود دیدم آن شوخ چشم شور انگیز چون من از شرم شوق می لرزد در شکنج تمایلات شباب می کشد رنج و عشق می ورزد شهد یک بوسه از شراب لبش به همه کائنات می ارزد با زبان نگاه خود گفتم: از می و گل سخن مگو"که مرا خنده گرم و روی ماه تو بس شهرت و افتخار و جاه و جلال جان سپردن براه تو بس بوسه ای ده که کام عاشق را نبود لذت نگاه تو بس با زبان نگاه خود گفت: نتوان کشت با سکوت و سرشک شعله سرکش تمنا را بوسه گر خود کلید رسوایی است چه کند عاشق رسوا را عمر عاشق به عمر گل ماند فرصت از دست میرود ما را... شوق یک بوسه بود و اینهمه تمنا ! گل لبخند بر لبش بشکفت زد به نرمی بر آتش دامن چشم افسونگر سخنگویش ناگهان خیره ماند بر لب من چشم من خیره شد به لبخندش تشنگان را نبود تاب سخن همچو جانی خنده زد در آغوشم! دست او حلقه شد به گردن من اشک و آغوشمان به هم پیوست سینه ای روی سینه ای لرزید بوسه ای روی بوسه ای بنشست دیدگان گناهکاری را بوسه های گناهکاری بست عشق ما رونق از گناه گرفت! نتوانست دل که در همه عمر از تو قانع به یک نگاه بود رو سپیدم بر آستانه عشق گر گناه کار رو سیاه بود بوسه هم بی گناه شیرین نیست لذت بوسه در گناه بود بوسه آلوده با گناه خوش است.
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت
11:5 |
![]()
چبيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم جز تاريكي و سياهي ندارد! دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني! و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم از طرف من به تو! معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي! به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد ! در آغوش خود بفشارم! پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ، و من و تو نيز يك سوي ديگريم! تو را عبادت ميكنم! عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست! مي نگرم تو را ميبينم . آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست! توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را ! در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد ! با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت
13:6 |
دلم میخواست تمام آدم های دنیا دلشون صاف بود وطعم عشق را حس میکردن. طعم درد جدایی رو حس میکردن و میفهمیدن وقتی عاشق از معشوق جدا میشه و معشوق را با کس دیگری میبینه چه حالی میشه. خدایا چه کار کنم دردم را به کی بگم؟ به هر کسی که میگم هنوز دوستش دارم میگه دیوانه ام. غم دلم را به کی بگم؟ اما دیگه مهم نیست چون عشق ما یک طرفه است. من قلب خود را از او پس میگیرم و آنرا در اعماق دلم مدفون میسازم. شبهای تاریک را دوست دارم چون یاد آور خاطراتی خوب برای من است. ستاره های آسمان را دوست دارم چون نورشان مثل نور کمی است که در اعماق قلبم سوسو میکند و هنوز امید به زنده ماندن دارد. ابرها را دوست دارم چون عشق را میفهمند و به حالم گریه میکنند. سرما را دوست دارم چون آوازی غم انگیز به همراه می آورد. گرما را دوست دارم چون نگذاشت قلبم مقلوب و سرد شود. بهار را دوست دارم چون گلهای سرخ به همراه می آورد همان گلی که او دوست داشت. تابستان را دوست دارم چون گرمایش مانند سوزش عاشقی میباشد. پاییز را دوست دارم چون به یاد لحظاتی می افتم که او مانند برگهای پاییزی مرا زیر پای خود خرد کرد و من همچنان هنوز عاشقانه دوستش دارم. زمستان را دوست دارم چون غم های مرا در پشت برفهای سپیدش پنهان میسازد. خدا را دوست دارم چون مهربان است . چون فقط اوست که وقتی از عشق سخن میگویم مرا دیوانه خطاب نمیکند. اما از جدایی نفرت دارم چون او بود که دستهای مارا از هم جدا کرد و من دیگرهیچوقت او را متعلق به خود ندیدم. اما هنوز امیدوارم به دیدن دوباره او هر چند که دیگر دستهایش گرمی همیشگی را ندارد. و من بعد از رسیدن به این آرزوبا خیال راحت چشمهایم را میبندم و از این دنیا به آن دنیا سفر میکنم. هنوز به دیدن او زنده ام چرا؟ نمیدانم چون هنوز دوستش دارم. چون دلم برایش تنگ شده. چرا مرا نخواست؟ چرا رهایم کرد؟ چرا مرا کشت؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت
11:16 |
۱خداحافظی کردی یک جوری که انگار سراپا همه دردی اشکات شده بود سیل یک جوری که انگار دیگه برنمیگردی سراپا همه دردی دیگه برنمیگردی داغ غم رو شونه بردمش تا خونه جای خالیتو دیدم اشکا شد روونه بجز عطر خیالت نبود از تو نشونه میدونم که پس از تو دلم تنها میمونه دلـــــــــــــــــــــــم تنهــــــــــــــــــــا میمــــــــــــــــــونه
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت
15:18 |
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
15:1 |
۵تشنه ام چون كوير تبداري
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
14:58 |
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
14:51 |
خداحافظ برای تو چه آسان بود
خداحافظ خداحافظ + نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
11:3 |
۷تو را با اشک و گريه تو را با چنگ و دندان ربودم از دل عاشق ترينان تو را با صد نوای آشنايی به آن رنگ قشنگ بی نوايی به آن ناز و نگاه دل برانگيز ربودم از دل عاشق ترينان به تو گفتم که مبهوت دل بی رنگ من شو ز آوای دل من با خبر شو ز نيرنگ غريبان در حذر باش که من عاشق ترين عاشقانم تو را زين رو ربودم از دل عاشق ترينان به تو گفتم : از آن لحظه كه در نقش نگاهت عشق ديدم خودم را از نگاه ديگران آزاد ديدم دلم پرواز کرد پر زد به سويت همان لحظه به تو گفتم تو بردی دل من را به ماتم ها سپردی وزين دنيا يکی کيش و يکی مات وليکن حال تو پيروزی و شاد ولی امروز من تنها و خسته به يادت هر دمی از عشق خوانم دگر يادی زياد ما نکردی دريغا عشق را معشوقه ای چون تو نبايد
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت
7:40 |
چبيم دارم مرا به دست فراموشي سپرده و دل به ديگري بندي . قشنگم : مي خواهم سري از اسرار نهانخانه قلبم را برايت فاش کنم . مي نويسم ، مي گويم ، مي سرايم تا اين نغمه ترديد آميز را برايم توصيف کني . در هر قطره اشکم و هر آه سوزانم اين جمله به چشم مي خورد : آيا مرا دوست داري ؟ فکر و خيالم ، راز و نيازم ، اندوه و عقده ام حاکي از اين راز بزرگ مي باشد . واضح تر سخن بگويم ، در عشقت ترديد دارم ، مرا از اين گودال زندگي نجات ده . به اميد کمک تو ...............
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت
9:20 |
۵تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است سهم من از گردش دور زمان شادی نبود بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است
کاش زود برگردی
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت
12:36 |
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو
سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني .
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت
10:38 |
سلام
اینم گل اقاقیا من دوسش دارم شما چی؟ + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت
9:50 |
نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت
7:18 |
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم باید برم باید برم باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می زنه این نفس های آخرم سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی گلایه هامو می تونی از توی چشام بخونی بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم هیچی نگم داد نزنم لبهامو رو هم بدوزم دربه در غزل فروش منم که گیتار می زنم با هر نگاه به عکست انگار خودمو دار می زنم نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت
12:13 |
اي زيبا ترين روياي بيداري..
مهربانيت را از من دريغ مكن بهانه زنده بودنم ...آرزوي هميشگي ام ...نشاط زندگي ام ...زيبايي شعرها و نوشته هايم... همه و همه عشقم.... نگاهت را از من مگير...صدايت را ز من دريغ مدار و مهرت را نسبت به من كم نكن كه آن زمان لحظه مرگ من است . اي زيبا ترين روياي بيداري.. مهربانيت را از من دريغ مكن بهانه زنده بودنم ...آرزوي هميشگي ام ...نشاط زندگي ام ...زيبايي شعرها و نوشته هايم... همه و همه عشقم.... نگاهت را از من مگير...صدايت را ز من دريغ مدار و مهرت را نسبت به من كم نكن كه آن زمان لحظه مرگ من است . اي زيبا ترين روياي بيداري.. مهربانيت را از من دريغ مكن بهانه زنده بودنم ...آرزوي هميشگي ام ...نشاط زندگي ام ...زيبايي شعرها و نوشته هايم... همه و همه عشقم.... نگاهت را از من مگير...صدايت را ز من دريغ مدار و مهرت را نسبت به من كم نكن كه آن زمان لحظه مرگ من است . + نوشته شده توسط مهدی در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت
11:53 |
شنیازمند چیزی بودم که باورش کنم نگاهت بر من افتاد و باور کردم خواهان کسی بودم تا باورش کنم خود و رویاهایت را با تقسیم کردی و باورت کردم اما... آنچه که به راستی نیازمندش بودم باور کردن خود بود مرا به دنیای درونت بردی و با اکسید عشق یارم کردی و به برکت توست که امروز زنده ام، لمس میکنم وباور دارم کسی، چیزی یا خود را آری تنها به خاطر وجود توست... + نوشته شده توسط مهدی در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت
11:27 |
کاش لحظه ی شکفتن عشق تو منو نمی برد عشقی که پر از دروغ بود همون جا تو نطفه می مرد کاش حس عاشقونت برای من گل نميکرد دروغ بود اينکه ميگفتی من و يه پائيز زرد منو باش که قصه هامو برات مو به مو ميگفتم می خواستم غرق تو باشم تاکه از نفس بيو فتم روی سنگ فرش نگاهم قدماتو می شمردم تو رو فرياد ميکشيدم نمی ديدمت می مردم حيف که تو لايق عشقم لايق خوبی نبودی رنگ عشق آبيه درياس اما تو رنگ کبودی می تونستی واسه دردام مرحمه يه بوسه باش يا مثل غربت بارون با نگاهم آشناشی با هزار هزار آرزو دلمو دادم به دستت حالا پس ميگيرم اونو از تو دست غم پرست + نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت
12:57 |
|
|