تبليغاتX
عاشقا بیان تو
۹سلام دوستان گرامی

دیگه وقت رفتنه.تو این مدت خیلی مزاحمتون بودم

به خاطر یه سری مسائل دیگه نمیتونم ادامه بدم

درپناه حق

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 15:47 |

من صبورم اما . . .

به خدا به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

                            آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 15:29 |

 

۱دنیا اگه امون میداد

 

 

۱آه از درد جدائی

 

 

۱عشق به شکل پرواز پرندست

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 17:47 |
ماندانا۷کاش چون پاییز بودم............کاش چون پاییز بودم


کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم


برگهای ارزوهایم یکایک زرد میشد


افتاب دیدگانم سرد میشد

 

اسمان سینه ام پر درد میشد


ناگهان طوفان اندوهی بجانم نگ میزد

 

اشکهایم همچو باران


دامنم را رنگ میزد

 

وه.....چه زیبا بود اگر پاییز بودم


وحشی و پرشور و رنگ امیز بودم


شاعری در چشم من میخواند.......شعری اسمانی


در کنارم قلب عاشق شعله میزد


در شرار اتش دردی نهانی


نغمه ی من........


همچو اوای نسیم پر شکسته


عطر غم میریخت بر دلهای خسته


پیش رویم:


چهره تلخ زمستان جوانی

 

پشت سر:


اشوب تابستان عشقی ناگهانی


سینه ام:


منزلگه اندوه و درد و و بد گمانی


کاش چون پاییز بودم..............کاش چون پاییز بودم

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 16:27 |

۱وقت ِ بیداری ِ مهتاب، عاشقانه یاد ِ من باش!

یاد ِ من باش ، همین برایم کافیست!

------------------------------------------

عشق، خود را ندیدن است و او را دیدن!

دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشیدن از خود.

خطرات مي توانند محك عشق باشند و قلب را بيازمايند.

بدون خطر كردن، به دست آوردن دوست داشتني ها چگونه ممكن است و چه ارزشي دارد؟

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 10:35 |
تا حالا عاشق شدی؟  

در شبی از شبها توی یک محفلی , شب شعری بر پا بود . نیمه های شب که شب شعر تموم 
 
شد و همه از اتاق بیرون رفتن , شمعی که وسط اتاق روشن بود ,رو به پروانه ایی که دورش
 
می چرخید کرد و گفت :
 
- شنیدی پروانه , شعرهای عاشقانه قشنگی میگفتن
 
پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن .
 
شمع : راستی پروانه یک سوال میخوام بپرسم
 
پروانه : بپرس .
 
شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟
 
پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت :
 
- خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم .تو برای من عاشقانه میسوزی , من هم
 
عاشقانه دور تو میگردم .
 
شمع : ولی پروانه , تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که من روشن
 
باشم .اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی .ولی من همیشه و با تمام وجود عاشق
 
تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه پیش من نباشی من به امید اینکه تو نور من
 
را ببینی منتظر می مونم و می سوزم حتی اگر این انتظار تا آخرین قطره وجودم طول بکشه و
 
من از بین برم .که البته در اون صورت هم خوشحالم چون عاشق خواهم مرد.
 
پروانه : این حقیقت نداره همه میدونن که من هم مثل تو عاشقم اگه عاشق نبودم اینقدر دور تو
 
نمی گشتم تا پر و بالم با آتیش تو بسوزه و فدا بشم .
 
شمع : پروانه زیبای من , عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط .اگر توی عشقت شرطی باشه
 
اون دیگه عشق نیست فقط دوست داشتنه , همین .تو فقط عاشق شعله و نور من هستی نه
 
عاشق خود من .
 
برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و فقط فکر میکرده که عاشقه
 
خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و گفت :
 
- نه این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقتم .
 
شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟
 
پروانه که از عشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و در حالی که همچنان دور شمع می گشت
 
گفت :
 
- آره , دارم.
و لحظه ای بعد شمع خاموش شد .....با ور کردنش برای خود پروانه هم مشکل بود, چرا که
 
اون دیگه دور شمع نمی چرخید .فقط یه گوشه ایستاده بود و خیره شده بود به شمع خاموش .
 
پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه میکرد . بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت و در
 
حالی که چشماش خیس شده بودن گفت :
 
آره...راست میگفتی...  حق با تو بود .......
 
 
 
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 18:11 |

۲نازنينم!

باز عطر ياد تو،در خاطره ی اتاقم پيچيد!

باز مهربانی چشمهايت،

پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد!

باز گرمی دستانت،

روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!

نازنينم!

به شب و روز قسم!

به تلؤلؤ امواج قسم!

به برگ برگ شاخه های درختان قسم!

به بی قراری بادهای سرگردان قسم!

به آواز قمری های حياتم قسم!

نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم!

نــــمی توانم!

نــمی توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!

نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!

نازنينم!

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟

ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم؟

ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد، روشن نگه دارم؟

ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم

که کلمه ای حتی،از ياد نرود؟

قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،

با کدام قلم،برايــت بنگارم؟

آخــــر برای تک تک واژه های بی قراريم،

قلمها را طاقتی نيست!

.....

نازنينم!

به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،

دلم گرفته است!

به ديدار ایــــن دل غمگين بيا!

شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش،کم دارم!


شتو نگاهت عشق رو دیدم

تپش قلب رو شنیدم

توی جاده های احساس

من به عشق تو رسیدم

تو کتابها عشق رو خوندم

عکس خورشید رو سوزوندم

جای خورشید تو کتابها

نقش چشمهات رو نشوندم

توی شبهای من و تو

لب عاشق بی صدا نیست

توی دنیای من و تو

واسه غمها دیگه جا نیست

تو همون عشقی که با تو

بغض کینه ها می میره

از تو دستهای لطیفت

مرغ شادی پر می گیره

تو نگاهت عشق رو دیدم

تپش قلب رو شنیدم

توی جاده های احساس

من به عشق تو رسیدم

تو کتابها عشق رو خوندم

عکس خورشید رو سوزوندم

جای خورشید تو کتابها

نقش چشمهات رو نشوندم

این نه شعری بی نشونه

نه تب داغ شبونه

خون عشق توی رگهام

که از عاشقی می خونه

بی تو تنها خواهش من

گرمی نوازش من

سر رو سینه هات می زارم

ای همه آرامش من

تو نگاهت عشق رو دیدم

تپش قلب رو شنیدم

توی جاده های احساس

من به عشق تو رسیدم

تو کتابها عشق رو خوندم

عکس خورشید رو سوزوندم

جای خورشید تو کتابها

نقش چشمهات رو نشوندم...

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 9:7 |

 

 

 

گفتم نرو پرپر میشم، گفتی میخوام رها باشم

 

گفتم آخه عاشق شدم، گفتی میخوام تنها باشم

 

گفتم دلم گفتی بسوز، گفتم یه عمری باز هنوز؟

 

گفتم پس عمرم چی میشه، گفتی هدر شد شب و روز

 

وایی دلم...

 

گفتم آخه داغون میشم، گفتی به من خوش میگذره

 

گفتم بیا چشمام به تو، گفتی آخه کی می خره؟

 

گفتم من رو جنس می دیدي، گفتی آره بی قیمتی

 

گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی

 

گفتم صدام می میره باز، گفتی به درد بسوز بساز

 

گفتم حالا که پیر شدم، گفتی که از تو سیر شدم

 

گفتم تمنا می کنم، گفتی می خوام خوردت کنم

 

گفتم بیا بشکن تن رو، گفتی فراموش کن من رو...

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 6:59 |

۷رندي را گفتند .  

درد بي درمان چيست

گفت . غم عشق

پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود

گفت . در فراق يار

گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند

گفت . با آه جگر سوز

پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر

گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند

گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست

گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد

پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن

گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد

گفتند . چگونه

گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست..

اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات

پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند

گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند

گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد

گفت :

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه

 

که زيارتگه رندان جهان خواهد شد

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 12:4 |

 

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را


اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 14:19 |
آرزو

باز کن اگه غمگینی

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 12:55 |

اینم یه عکس باحال برای عاشقان که بهم رسیدن

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 13:5 |

خلوتی بود در پناه سکوت یکدیگر را نگاه می کردیم

به تمنای اولین بوسه هر  دو شرم از گناه می کردیم

مست از باده سکوت و نگاه فرصتی را تباه می کردیم

                                                                              حرفها بر زبان و لب خاموش

هر دو از آن نگاه طاقت سوزدل من بی قرار تر می شد

شوق آغوش او به دامن جان آتشی بود و شعله ور می شد

همه شب بر خیال او لب من بوسه می ریخت تا سحر می شد

                                                                                همه ذرات جان تمنا بود

دیدم آن شوخ چشم شور انگیز چون من از شرم شوق می لرزد

در شکنج تمایلات شباب می کشد رنج و عشق می ورزد

شهد یک بوسه از شراب لبش به همه کائنات می ارزد

                                                                                  با زبان نگاه خود گفتم:

از می و گل سخن مگو"که مرا  خنده گرم و روی ماه تو بس

شهرت و افتخار و جاه و جلال جان سپردن براه تو بس

بوسه ای ده که کام عاشق را نبود لذت نگاه تو بس

                                                                                   با زبان نگاه خود گفت:

نتوان کشت با سکوت و سرشک شعله سرکش تمنا را

بوسه گر خود کلید رسوایی است چه کند عاشق رسوا را

عمر عاشق به عمر گل ماند فرصت از دست میرود ما را...

                                                                          شوق یک بوسه بود و اینهمه تمنا !

گل لبخند بر لبش بشکفت زد به نرمی بر آتش دامن

چشم افسونگر سخنگویش ناگهان خیره ماند بر لب من

چشم من خیره شد به لبخندش تشنگان را نبود تاب سخن

                                                                              همچو جانی خنده زد در آغوشم!

دست او حلقه شد به گردن من اشک و آغوشمان به هم پیوست

سینه ای روی سینه ای لرزید بوسه ای روی بوسه ای بنشست

دیدگان گناهکاری را بوسه های گناهکاری بست

                                                                              عشق ما رونق از گناه گرفت!

نتوانست دل که در همه عمر از تو قانع به یک نگاه بود

رو سپیدم بر آستانه عشق گر گناه کار رو سیاه بود

بوسه هم بی گناه شیرین نیست لذت بوسه در گناه بود

                                                                          بوسه آلوده با گناه خوش است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 11:5 |
 

 

چبيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي

جز تاريكي و سياهي ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه

معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و

به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ

كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد !
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و

در آغوش خود بفشارم!
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ،

و من و تو نيز يك سوي ديگريم!
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت ميكنم!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه

مي نگرم تو را ميبينم .
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو

توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ،

با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه

دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 13:6 |

دلم میخواست تمام آدم های دنیا دلشون صاف بود وطعم عشق را حس میکردن.

طعم درد جدایی رو حس میکردن و میفهمیدن وقتی عاشق از معشوق جدا میشه و معشوق

را با کس دیگری میبینه چه حالی میشه.

خدایا چه کار کنم دردم را به کی بگم؟

به هر کسی که میگم هنوز دوستش دارم میگه دیوانه ام.

غم دلم را به کی بگم؟

اما دیگه مهم نیست چون عشق ما یک طرفه است.

من قلب خود را از او پس میگیرم و آنرا در اعماق دلم مدفون میسازم.

شبهای تاریک را دوست دارم چون یاد آور خاطراتی خوب برای من است.

ستاره های آسمان را دوست دارم چون نورشان مثل نور کمی است که در اعماق قلبم

سوسو میکند و هنوز امید به زنده ماندن دارد.

ابرها را دوست دارم چون عشق را میفهمند و به حالم گریه میکنند.

سرما را دوست دارم چون آوازی غم انگیز به همراه می آورد.

گرما را دوست دارم چون نگذاشت قلبم مقلوب و سرد شود.

بهار را دوست دارم چون گلهای سرخ به همراه می آورد همان گلی که او دوست داشت.

تابستان را دوست دارم چون گرمایش مانند سوزش عاشقی میباشد.

پاییز را دوست دارم چون به یاد لحظاتی می افتم که او مانند برگهای پاییزی مرا زیر پای خود

خرد کرد و من همچنان هنوز عاشقانه دوستش دارم.

زمستان را دوست دارم چون غم های مرا در پشت برفهای سپیدش پنهان میسازد.

خدا را دوست دارم چون مهربان است .

چون فقط اوست که وقتی از عشق سخن میگویم مرا دیوانه خطاب نمیکند.

اما از جدایی نفرت دارم چون او بود که دستهای مارا از هم جدا کرد و من دیگرهیچوقت او را

متعلق به خود ندیدم.

اما هنوز امیدوارم به دیدن دوباره او هر چند که دیگر دستهایش گرمی همیشگی را ندارد.

و من بعد از رسیدن به این آرزوبا خیال راحت چشمهایم را میبندم و از این دنیا به آن دنیا سفر

میکنم.

هنوز به دیدن او زنده ام

چرا؟

نمیدانم

چون هنوز دوستش دارم.

چون دلم برایش تنگ شده.

چرا مرا نخواست؟

چرا رهایم کرد؟

چرا مرا کشت؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 11:16 |

Image and video hosting by TinyPic

۱خداحافظی کردی یک جوری که انگار سراپا همه دردی

اشکات شده بود سیل یک جوری که انگار دیگه برنمیگردی

سراپا همه دردی دیگه برنمیگردی

داغ غم رو شونه بردمش تا خونه

جای خالیتو دیدم اشکا شد روونه

بجز عطر خیالت نبود از تو نشونه

میدونم که پس از تو دلم تنها میمونه

دلـــــــــــــــــــــــم تنهــــــــــــــــــــا میمــــــــــــــــــونه

Image and video hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 15:18 |

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 15:1 |
 

۵تشنه ام چون كوير تبداري
 كه زبان مي كشد به سينه ي آب .
 نه اميدي كه چشمه اي يابم
 نه فريبي كه ره برم به سراب .

در دلم سنگ تيره گون خطا .
 در گلو عقده هاي پوزش لال .
در سرم خاطرات بي سامان .
 بر لبم قصه هاي عشقي كال

دست يك زن كه صورتش محو است
در بخور كبود اوهامم،
فلس خورشيد هاي سوزان را
 مي فشاند به دوزخ كامم

چشم من بسته با طلسم شكيب
 زانكه شبكور شهر خورشيدم .
 ديگرم دخمه ايست بستر خواب
 چون شبي پيش يار خوابيدم .

زير آن دخمه پشت يك در كور
دير گاهيست كز نهيب هراس
 مي شكم ناله باز كن در را
 با توام اي كه مي سپاري پاس .
ليكن از گوشه هاي دخمه ي ژرف
 خسته آهنگ و آشنا به هراس ،
 پاسخ آيد كه - : باز كن در را
با تو ام اي كه مي سپاري پاس .

 

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 14:58 |
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 14:51 |

 

 

خداحافظ برای تو چه آسان بود


ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت


برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من


خداحافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود


غروب ظلمت تاریکی وغم بود

سلام تو شروع آشناییها


نوید مهربانی ها زمان همزبانیها

دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده


خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده

خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ

 

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 11:3 |

۷تو را با اشک و گريه

تو را با چنگ و دندان

ربودم از دل عاشق ترينان

تو را با صد نوای آشنايی

به آن رنگ قشنگ بی نوايی

به آن ناز و نگاه دل برانگيز

ربودم از دل عاشق ترينان

به تو گفتم که مبهوت دل بی رنگ من شو

ز آوای دل من با خبر شو

ز نيرنگ غريبان در حذر باش

که من عاشق ترين عاشقانم

تو را زين رو ربودم از دل عاشق ترينان

به تو گفتم :

از آن لحظه كه در نقش نگاهت عشق ديدم

خودم را از نگاه ديگران آزاد ديدم

دلم پرواز کرد پر زد به سويت همان لحظه به تو گفتم تو بردی

دل من را به ماتم ها سپردی

وزين دنيا يکی کيش و يکی مات وليکن حال تو پيروزی و شاد

ولی امروز من تنها و خسته

به يادت هر دمی از عشق خوانم

دگر يادی زياد ما نکردی

دريغا عشق را معشوقه ای چون تو نبايد

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 7:40 |

چبيم دارم مرا به دست فراموشي سپرده و دل به ديگري بندي .

قشنگم : مي خواهم سري از اسرار نهانخانه قلبم را

برايت فاش کنم .

مي نويسم ، مي گويم ، مي سرايم تا اين نغمه ترديد آميز را

برايم توصيف کني .

در هر قطره اشکم و هر آه سوزانم اين جمله به چشم مي خورد :

آيا مرا دوست داري ؟

فکر و خيالم ، راز و نيازم ، اندوه و عقده ام حاکي از اين

راز بزرگ مي باشد .

واضح تر سخن بگويم ، در عشقت ترديد دارم ، مرا از اين گودال

زندگي نجات ده .

به اميد کمک تو ...............

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 9:20 |

۵تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است 

 

آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است

 

روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز

 

منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است

 

طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است

 

همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است

 

روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام

 

زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

 

شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد

 

زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است

 

در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست

 

قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است

 

سهم من از گردش دور زمان شادی نبود

 

بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است

 

کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم

 

ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است

 

کاش زود برگردی

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 12:36 |
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو

سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با

چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در

شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند

خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و

تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد 

  . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم

     بباري ، براي چشمان معصومت نگاه